کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

قند عسل من از امروز با پرستار در خونه

ماه گل مامان سلامالهی فدات بشم که مثل بلبل شیرین زبونی میکنی... از چهارشنبه مامان تعطیل بود و پیش هم بودیم بد نبود خوش گذشت.پنج شنبه که با خاله اعظم و عمو سعید شب رفتیم بیرون جمعه هم که ناهار خاله نونا اینا و شام هم خاله نسترن و خاله عاطفه خونمون بودند در کل خیلی خوب بود به تو هم کلی خو ش گذشت.... شنبه دوباره ما رفتیم خونه خاله نونا اینا و کلی شیطونی کردی اونا هم که خیلی دوستت دارن کلی قربون صدقه ات می رفتن شب هم اومدیم خونه. از امروز موندی خونه پیش پرستارت الهی فدات بشم خدا کنه اذیت نشی.......... فردا انشاءالله میریم تهران مامان این هفته کلاس ممیزی ایزو TS داره تو هم میری پیش مامانی اکرم... اگر خدا کمکم کنه می خوام از شیر بگیرمت ا...
25 دی 1390

دختر نازم به خدا عاشقتم هفته گذشته خیلی بهم سخت گذشت...

سلام زندگیم الهی فدات شم هفته گذشته شنبه کمی حال ندار بودی و سرفه می کردی من و بابا داود که از کلاس اومدیم بردیمت دکتر که گفت چیز مهمی نیست و سرماخوردگی ویروسی است خلاصه اومدیم خونه و فرداش هم موندی پیش مامان سکینه که استراحت کنی ولی............ من به خاطر مهمونایی که تو کار خونه داشتیم دیر اومدم خونه.قرار بود پسر عموی بابا داود هم بیان خونه ما البته برای بعد از شام از صبح چند بار زنگ زده بودم سر حال نبودی دیگه غروب به اوج بد حالی رسیده بودی و تب کرده بودی برات شیاف گذاشتم تبت بهتر شد ولی خیلی بی حال بودی خلاصه مهمونا اومدن و رفتن ولی تو تکون نخوردی همش دراز کشیده بودی الهی بمیرم برات... فرداش هم خونه موندی کمی بهتر شدی ولی سه شنبه شب ...
19 دی 1390

شب یلدا و کیانای ناز نازی من

قند عسلم هفته گذشته چهارشنبه شب یلدا بود برعکس من باید میرفتم اراک برای سمینار و اجباری بود خلاصه موندی پیش مامان سکینه و من رفتم اراک تا برگردم ساعت 6 شد اومدم دنبالت رفتیم خونه آماده شدیم دوباره برگشتیم خونه مامان سکینه تابرای عمو جواد و زن عمو سمیه شب چله ببریم...... خلاصه تا شام خوردیم و راه افتادیم ساعت 9 شد در کل خوب بود ولی تو لالا کرده بودی البته آخرش بیدار شدی و کلی با مبین و ملینا هم بازی کردی و ساعت 11.30 خداحافظی کردیم و اومدیم.... تو راه به خاله اعظم زنگ زدیم آخه اونا هم مراسم داشتن هنوز مراسمشون ادامه داشت رفتیم و تا ساعت 1 هم اونجا بودیم خیلی خوش گذشت و کلی بازی کردی الهی فدات بشم..... 5شنبه هم من تعطیل بودم ساعت 9 بیدار...
5 دی 1390

خدایا کمکم کن فقط تو را تو قدم بردارم....

سلام قند عسل مامان خیله وقته که فرصت نکردم بیام برات بنویسم خیلی سرم شلوغه ممیزی ایزو نزدیکه و من با کلی کارای عقب افتاده موندم البته قلب من نمیخوام از ناراحتی هام برات بگم می خوام از اتفاقات این چند وقته برات بگم.... بعد از عروسیهای پی در پی ماه محرم بود که امسال هم تا چشم برهمگذاشتیم گذشت عاشورا و تعطیلات آن مامانی اکرم و باباجون با خاله اینا مهمون ما بودند خونه عمو محمد هم برای حلیم معصومه رفتیم که خیلی خوب بود چهارشنبه و پنج شنبه هم شرکت تعطیل بود ولی من به خاطر کارام رفتم شرکت.... دختر گلم روزها مثل برق و باد می گذره و تو جلوی چشام قد میکشی مهربونم از یه جهت خیلی خوشحالم که سعادت مادر بودن و از اون مهمتر سعادت مادر دختر گلی چون تو...
5 دی 1390
1